*خواهشا فقط بخوانید و نظر بدید.هر گونه کپی کردن به هر نحوی شرعا و قانونا ایراد و مشکل دارد*
این متن اولین نوشتهای بود که آنرا نگاشته ام. و در برابر استادم؛ حجت الاسلام محمد رضا زائری خواندم.
بسم الله الرحمن الرحیم
ناخدا خورشید
شبی تاریک بود که در دریایی گرفتار شده بودم. هی دست و پامیزدم ولی دریغ از نجات و فرجی. دریا سیاه و چرکآلود بود. نمیدانم چرا افراد زیادیدر آن دریا بودند. اما این را مطمئنم که آنجا هیچ ساحل و کرانی نداشت. در آن دریا ازهمه پائینتر من بودم و آب دقیقا تا زیر چانهام بالا آمده بود. برای بعضی تا سینهیآنها بود. عدهای از آنها را میشناختم ولی فکر نمیکردم که آنها هم غرق و گرفتار ایندریا شده باشند. متاسفانه هیچکس به دیگری کمک نمیکرد و تنها به فکر خودشان بودند.دریا عمیق بود و عدهی بسیاری به قعر آن رفته بودند. در اوج ناامیدی بودم و با خودمگفتم که من هم به ته دریا میروم و کارم برای همیشه تمام خواهد شد. کم کم دست و پایمخسته شد و تصمیمم را گرفتم که دیگر تلاشی برای نجات خود نکنم. آنرا عملی کردم. دیگردست و پا نزدم. آرام آرام به زیر دریا میرفتم که که ناگهان از دور کشتیهایی را دیدمکه دارند به سمت ما میآیند. یکی از آنها از بقیه پرسرعتتر بود و نیز بزرگتر . بهخودم گفتم اگر چند دقیقه تحمل کنم میتوانم خودم را برای همیشه نجات دهم . در آن دلشب انگار از سمتی که کشتیها میآمدند خورشیدی داشت طلوع میکرد و در هر کشتی خورشیدیبود که که به هر سمتی میرفت ، آنجا را نورانی میکرد. توجه که کردم دیدم به سمت همهمیرفت اما فقط عدهای سوار میشدند. ولی برخیهم بودند که نهتنها سوار نمیشدند بلکه خودرا پایینتر هم میبردند. بعضی طناب را میگرفتند و بالا می رفتند ، ولی عدهای چندمتر که بالا میرفتند، دوباره در آب میافتادند. عدهای که اصلا نمیگرفتند و دیگرانرا هم ترغیب میکردند که طناب را نگیرند و بالا نروند. اما از اینها که بگذریم انگار خود کسانی که بالا میرفتند میدانستندکه این کشتی برای نجات آنها میآید. ولی من واقعا نمیدانستم که مرا هم نجات خواهد داد؟!کشتی به من نزدیک تر میشد و من دلهرهام بیشتر. تا اینکه به من رسید . منتظر بودمکه طناب را پایین بیاندازد ، تا من سوار شوم . کشتی داشت عبور میکرد که یک آن طنابیبه سمتم پرتاب شد و من بلافاصله آنرا گرفتم و بالا رفتم. چند متری که بالا رفتم صناباز دستم ول شد و من دوباره در آن دریای سیاه و چرکآلود افتادم. خدا خدا میکردم کهکشتی حرکت نکند و من دوباره بتوانم بالا بروم. الحمدلله حرکت نکرد و من دوباره با گرفتنطناب بالا رفتم اما به سختی و مشقّت. گویا آن آب ، که نه ؛ آن چرک و آلودگی آن دریامرا سنگین کرده بود و بالا رفتن از کشتی را برایم دشوار. با هزار زحمت از طنابی کلفتبالا رفتم و خود را به روی عرشهی کشتی رساندم. انگار خورشیدی روی عرشه بود و داشتهمه جا را روشن میکرد . پشت سرش نیز ۱۳کشتی بود. ولی بزرگترین و سریعترین و شاید هم پُر نورترینکشتی همین بود. از این جهت دلم قُرص بود که این کشتی مرا به راه درست میبرد. یعنیهرکسی که بر آن سوار میشد مطمئناً گمراه نمیشد. از همه چیز میگذرم فقط به حالَماشاره میکنم. حالتی که وصف آن امکان ندارد. چنان آرامشی در آن کشتی داشتم که که قابلبیان نیست. واقعاً از آن چرک و کثافت خسته شده بودم. فقط از خدا ممنونم که مرا با اینکشتی و ناخدایش آشنا کرد و دست مرا در دست آنها گذاشت . یادم هست که افراد روی عرشههم آرامش آرامش خاصی داشتند و با هر نگاهی آنرا به دیگری منتقل میکردند. از چهرهیآنان فقط به نورانیت اشاره میکنم چون دیگر نمیتوانم و نمیدانم چه بگویم. چهرهی آنانمثل ستارهای بود در برابر آن ناخدا خورشید. ناخدا، مثل خورشیدی بود و این افراد مثلسیاره ها و ستاره ها دور او میچرخیدند. همه آماده بودند که فقط او لبترکند تا جان، نثارش کنند. انگار هرکس که مدت بیشتری با ناخدا آشنا شده بود ، درخشانی و نور بیشتریدر صورتش داشت. من هم چون تازه از آن دریای کثیف خلاص شده بودم ، قدری از سیاهی صورتمکاسته و کم شده بود ؛ و داشت صورتم رو به سفیدی میرفت و درخشان میشد. از آن قضییهچیز دقیقی یادم نیست. ولی اینقدر میدانم که فردی در آنجا بود که صورتش مثل ماهِ شبِچهاردهم نورانی و درخشان بود. همه او را ماهِ بنیهاشم صدا میکردند. چهرهی او راهیچگاه فراموش نمیکنم. خیلی زیبا بود. اگر چهرهی او را میدیدی ، دوست نداشتی چشماز او بَرداری و میخواستی یکسره نگاهش کنی. یادم هست که بهجای دو دست، دو بال داشتو در آنجا از مقام بالایی بهرهمند بود. البته ، همیشه ناخدایِ کشتی را با لفظ آقاصدا میکرد. از دیگران پرسیدم : این دو چه نسبتی و رابطهای باهم دارند که آن مردِجوان ، ناخدا را با لفظ آقا و مولا صدا میکند؟ آیا بَرده و غلام اوست؟ آن مَرد گفت:با هم برادر اند. من چند لحظه سکوت کردم. البته این سکوت من ، با تعجب نیز همراه بود. مگر میشود؟! دوبرادر؛ ولی یکی، دیگری را آقا صدا کند!؟ در همین تعجب بودم ، که همینمرد دوباره گفت: آنفرد که اسمش ماه بنی هاشم است ، برای احترام به برادرِ ناتَنیاش آنراآقا و مولا صدا میکند. دُرُست چند دقیقه بعد از آن قضیه با همان چشمان چرکآلود وکثیفم به اطرافم نگاه کردم. افراد مختلف وگوناگونی را روی عرشه دیدم؛ از کوچک تا پیر، از برده تا آزاده؛ ولی در بین آنها نوزادیبود که زخم عجیبی داشت که کُلِ گردنش را در بر میگرفت. رفته رفته حالم داشت بهتر میشدو رویم سفیدتر. مطمئن بودم، از قبل آن ناخدا و افرادِ رویِ عرشهاش هم میدانستند کهمن رویِ کشتی خواهم آمد. نهتنها من، بلکه همه را میدانستند. فکر میکنم این از معجزاتآن ناخدا و کشتیاش بود. در همین احوال بودم و داشتم به حالِ خود و آیندهام فکر میکردمکه ناگهان باصدای منبریِ مجلس به خودم آمدم. او میگفت: (( قال رسولالله: اِنَّ الحُسَینمِصباحُ الهُدی و سَفینَهُ النَجاه و کُلُنا سَفینَه النجاه وَلکِن سَفینه الحُسیناَوسَعُ و اَسرَع (( . پیامبرخدا فرمود: ( همانا حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است و همهی ما کشتی نجاتیم ولی کشتیحسین علیهالسلام وسیعتر و سریعتر است.
چهارشنبه_۱۳۹۲/۹/۱۳_۱صفر
علی درودیان
عکس من با استادم محمدرضا زائری در ادامه مطلب..
باتشکر از استادم آقای محسن رضوانی که با نظراتشون در رشد قدرت نگاشتن من بسیار کمک کردند.
ادامه مطلبما را در سایت اِسم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10